خبر آمد که دلت تنگ شده باز برای غزلم

و دلم پر بکشد باز کنم پنجره چشم خیالم به نسیم
که رهاورد سفر باز رسد مثل قدیم

و شدم راهی آن کوچه پرخاطره لحظه شاد
بسپردم تن و جان را چو به باد
که بیاید همه خاطره ات باز به یاد

و شدی راهی ذهنم چو زلیخای زمان
بسپارد چو به یوسف به خیالش تن و جان
بعد از آن رفتن سخت بعد از این آمدنت با خبر قاصدک باد، وزان
تو نرو از بر این دل، تو بیا باز بمان

خبر آمد که دلت تنگ شده باز برای غزل تازه من
و شده تنگ دلت چو برای دهن و هم لب و آواز و سخن
خبر آمد ولی ای کاش خبردار شوی ز غم دوری و مهجوری بلبل ز چمن
من سرگشته کجا رفته ام از شهرو دیارم ز وطن؟
من شکستم بت زیبای خیالم تو وفای ازلی را نشکن




 

قاصدک گفت مرا:
«خبرت هست که از خویش خبرنیست مرا؟»
و به او گفتم من:
که سپرده است تو را؟
به چنین سخت خبر که رسانی به من و
بزنی آتشِ دل وَ نشینی تو به دور
به نگاهی گذرا؟




 

قاصدک هرچه خبر داری از امسال بخوان
سال پیشین که گذشت همه اندوه و مصیبت به زمین و به زمان
تو بیا یک خبرخوب بیاور ز نهان
تو چرا قهرشدی با همه باد و نسیم
تو که همراه شدی باز به آن
غصه های دل مردم تو ببر رقص کنان

#تابش_پور
9/14