بداهه شکیبایی

💐🍃🌿🌸🥀

🍃🌺🍂

🌿🍂🌼

🥀

"نه دسترسی بر تو، نه بی تو شکیبایی"

اینک به فراق و سوز، بر من تو چه فرمایی؟

 

هم من به سکوت و تو، هم بر کلمه آگه

گر من نرسم بر تو، گو کی که تو با آیی؟

 

اینک که دلت طوفان، آرام از آن شیرین

در حصر تو افتادم، آیا تو ببخشایی؟

 

از سردی و باد شب، بی عیش تر از قبلی

آیا بشود سرما، از عشق تو گرمایی؟

 

من شیرین دهن و مشرب، تو نیز لبت لعلی

من نی بزنم از غم، تو مخرج هر نایی

 

#بداهه_معرکه_کلمه_دلبر

🥀

🌿🍂🌼

🍃🌺🍂 

💐🍃🌿🌸🍃🌾🍂🌼🍁🥀

 

 

نظامی:

 

عاشق شده ام بر تو،تدبیر چه فرمایی؟

از راه صلاح آیم یا ا ز ره رسوایی؟

 

تا جان و دلم باشد چون جان و دلت جویم

یا من به کنار افتم یا تو به کنار آیی

 

 در دوستی ات شهری گشتند مرا دشمن

بر من که کند رحمت گر هم تو نبخشایی؟

 

هرجا که تو را بینم دست من و زلف تو

 دانی که قلم نبود بر عاشق سودایی

 

 زین سان که منم بی تو دور از تو مبادا کس

 نه دسترسی بر تو،نه بی تو شکیبایی...!

راز شیدایی

💐🍃🌿🌸🥀
🍃🌺🍂
🌿🍂🌼
🥀
هوشنگ ابتهاج:

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست

سایه زاتشکده ماست فروغ مه مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست

🌹❤️


با آن که عهد کرده بودم، سه شبانه روز بر روزه سکوت بداهه، ولی با دیدن این غزل، عهد خود بشکستم و بر سایه دلبر بنشستم و روح خودم را همی خستم، به آن امید که در شبنم مژگانش، دعای نیک بفرماید:

 

"نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست"

ز ازل غمزه گیسوی تو را بود به دل
تا ابد غصه من، ناگهان من و توست

تو خودت دار زدی زلف مرا مثل کمند؟
دل هر عاشق دلبر، گیسوان من و توست

تو ز هر معرکه تا بعدی آن مست شوی
دل من زخمی راز مژگان من و توست

تو ز دیروز و ز فردای زمان غافلی و   
لحظه های متوقف، گذران من و توست

تو به تاریخ جهان کل غزلها بشمار
این همه معرکه ها، جاودان من و توست

تو بگفتی که رسیدست تو را کارد به جان؟
تو ندیدی به شبی کارد، استخوان من و توست 

چون که از ویژه گه عیش و طرب طرد شدم
کلبه آتش عشق ابدی، آشیان من و توست

اشک شوق و لب خشک و مژه پر شبنم
همه از بارش رحمت ز آسمان من و توست

چون پری دید دلم، دیو درون زنده شدی
هرچه زحمت بکشیدم، رایگان من و توست

حضرت عشق به ابطال طلسم لب سرخ
گل یاس آمده و، باغبان من و توست

دوره عیش و رجب گو به مراد دل کیست؟
که ز پاییز، غمم، چون رمضان من و توست

دوش گفتم که چرا زهر شد این شیرینیت؟
او بگفتا که "رضا" باش، قضا نگران من و توست

تو نه ترسای من و من شدمی شیخ کنون
هر چه راز است به صنعان، چو میان من و توست  

هرچه وصل تو مرا بوده محال ابدی
در سکوت و تب شب، رمز درمان، من و توست

شهریار دلبران با همه ی لعل و لبم
سایه شعر و غزل، سایه بان من و توست❤️

 

محمدرضا تابش پور،
ظهر چهارشنبه شانزدهم بهمن نود و هشت


وبلاگ:
http://tabeshpour.blogfa.com/


https://t.me/Tabeshpour_adabi

لینک کانال:
https://t.me/joinchat/AAAAAEGhfsciuXr9Mej51A

🥀
🌿🍂🌼
🍃🌺🍂 
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍂🌼🍁🥀

بداهه

💐🍃🌿🌸🥀
🍃🌺🍂
🌿🍂🌼
🥀
مرا #شیدای #دلبر #هستی ام #سوخت ، از #او نالم که لب را بر لبم دوخت
حوای هرچه آدم از #ازل بود، دلش آرام از این هرچه #غزل بود
جوابش را بدادم نغز در روی، یکی ترسا صنم آشفته اش موی
ولی #عشقش نه خام و نی هوس بود، به صنعان وجودم خود نفس بود
به #شمع انجمن ها #مادرانه، #جنون لیلی اش بودی به خانه
هوای #مستی و #عیش و #نفس بود، نه #صبرش چون که #پروانه قفس بود

#بداهه_با_واژگان
سه شنبه پانزده بهمن نود و هشت

محمدرضا تابش پور

وبلاگ:

http://tabeshpour.blogfa.com/

 

🥀           https://t.me/Tabeshpour_adabi
🌿🍂🌼     لینک کانال:
🍃🌺🍂     https://t.me/joinchat/AAAAAEGhfsciuXr9Mej51A
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍂🌼🍁🥀

بداهه شیدایی، پیمانه ات ابنک منم

مولوی:

ای عاشقــان ای عاشقـان پیمانه را گم كرده ام
دركنج ویران مــــانده ام ، خمخــــانه را گم كرده ام

هم در پی بالائیــــان ، هم من اسیــر خاكیان
هم در پی همخــــانه ام ،هم خــانه را گم كرده ام

آهـــــم چو برافلاك شد اشكــــم روان بر خاك شد
آخـــــر از اینجا نیستم ، كاشـــــانه را گم كرده ام

درقالب این خاكیان عمری است سرگردان شدم
چون جان اسیرحبس شد ، جانانه را گم كرده ام

از حبس دنیا خسته ام چون مرغكی پر بسته ام
جانم از این تن سیر شد ، سامانه را گم كرده ام

در خواب دیدم بیـــدلی صد عاقل اندر پی روان
می خواند با خود این غزل ، دیوانه را گم كرده ام

گـــر طالب راهی بیــــا ، ور در پـی آهی برو
این گفت و با خودمی سرود، پروانه راگم كرده ام

 

بداهه شیدایی پاسخ:

💐🍃🌿🌸🥀
🍃🌺🍂
🌿🍂🌼
🥀
پیمانه ات اینک منم، بر کش ز صهبای تنم 
هم خوب تر از هر لبم، من نور آخر در شبم

در کنج ویرانی نمان، خمخانه را کردم عیان
اینک نیی از خاکیان، با من بیا بر آسمان

آه تو را بشنیده ام، اشک تو را من دیده ام
از آن لب لعل تو ام، من این سخنها چیده ام

عمری تو سرگردان بدی، هم در پی جانان بدی
اینک تو از هستان شدی، مقبول بر مستان شدی

از حبس خود اینک برون، آی و نگر هم بر درون
من بر تو گویم از فنون، سامانه بودستی جنون

با خود بدیدی من بخواب، ناگفته ات گویم جواب
من نیستم از آب و خاک، من هستمی اکنون سراب

من طالب راهت کنم، بیرون از این چاهت کنم
فارغ ز هر آهت کنم، من صاحب جاهت کنم

اینک بیا دنبال من، دیگر مجو احوال من
گر طالبی بر فال من، گوید یکی از حال من

#بداهه_شیدایی

صبح پنجشنبه دهم بهمن نود و هشت
🥀
🌿🍂🌼
🍃🌺🍂 
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍂🌼🍁🥀

من

💐🍃🌿🌸🥀
🍃🌺🍂
🌿
من پی عشق و دلبری
                 با عشوه های سرسری
من برده ام چون عقل و هوش
                    از دلبر و حور و پری
خسته نشو من را ببین
                مه پیکری شمسی جبین
من را نیابی در زمان
               در پشت هیچستان نشان 
شیرین لب و شیرین دهان
                هم رفته ام من لامکان


#بداهه_معرکه
🥀
🌿🍂🌼
🍃🌺🍂 
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍂🌼🍁🥀

حضرت فاطمه (س)

 

تو ای زهرا تو ای یاس دو عالم
تو ای زهرا، انیس هرچه ماتم
همه عالم فدای آن ولی باد
تویی زهرا چو الماس دو عالم


#بداهه


التماس دعا...

ملالی نیست

💐🍃🌿🌸🥀
🍃🌺🍂
🌿🍂🌼
🥀
اگه از دوری دلبر دل من دل نمیشه
ملالی نیست
اگه من بت شدم و شکسته ام توی خودم
ملالی نیست
اگه من فقط به دنبال وفا بودم و مهر
و همه اش تو رو ستودمت به شعر
اگه این شعر و غزل حال بدت رو خوب نکرد
اگه از دوری من روزه دلبر شده فطر
نه که حالم خوب و احوال و رمق مونده به من
نه ولی
ملالی نیست
اگه گفتی که نشه عیان همه عشق دلت
اگه گفتم باشه و پا روی چشمم بگذار
اگه گفتم به خدا می سپارمت فقط بمون
نه که من توی دلم تلاطم و قهر تو نیست
از دلاشوبه توبه است همه
ملالی نیست  
اگه گفتی که تو ترسایی و من شیخ تو ام
اگه گفتی که نه ترسا که بتی
 بهتر از هرچه صنم
اگه گفتم که ز فرهاد بده تیشه او
بزنم بر سر خود برشکنم
نه که من بت نبدم
یا که شیرینی دلبر به لب سرد و سیاه
قبل آن برقع و آن یوسف چاه
هم نبوده است مرا
بلکه هر حور و پری 
عاشق آن طنز من است
و همه دلبر جان، عاشق این کنز من است.
نه که این فکر کنی تاج سرم
نه که بی بند و یا بار شوم در همه روز
نه، فقط هفته سه روز
یا که نه در همه روز
بکنم دلبری و
دل ز تو دلبر ببرم
تو چرا دار زنی حلق خودت زلف مرا؟
زلف خود را تو ببین
لب این جوی نشین!
رخ خود را تو ببین
اگه عاشق نشدی تو لب آب
نشدت دل ز فراق من کباب
نه که جایم خالی نیست
ولی نه
ملالی نیست 
اگه در آن اگه ها فاصله شد
اگه بین اگه ها قافله شد
اگه دلبر نکند گریه به تنهایی من
ملالی نیست
اگه عاشق شده دلبر
اگه دلبر شده عاشق 
اگه این محاله و 
صحبت من مجالی نیست
نه که نه
ولی چرا
ملالی نیست!

#بداهه_ملالی_نیست

سروده شده از ساعت 22:28 تا 22:48
دوشنبه هفتم بهمن نود و هشت...
🥀
🌿🍂🌼
🍃🌺🍂 
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍂🌼🍁🥀

دلم از دوستی ها سیر

💐🍃🌿🌸🥀
🍃🌺🍂
🌿🍂🌼
🥀
دلم از دوستی ها سیر
دلم از غربتش دلگیر
دلم واله دلم شیدا
دلم از دست دلبر❤️، پیر
دلم شوره، دلم آشوب
دلم لیلای بی تدبیر
دلم مجنون دلم فرهاد
دلم شیرین بی تقصیر 
دلم مسلم دلم کافر
دلم قاضی بی تکفیر
دلم نازک دلم پر غم
دلم چون زود گشتی دیر
دلم پر گل دلم پر خار
دلم زخمی از این تفسیر
دلم عاشق دلم دلبر
دلم آلاله تطهیر

#بداهه_اشک

🥀
🌿🍂🌼
🍃🌺🍂 
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍂🌼🍁🥀

تبار من

💐🍃🌿🌸🥀
🍃🌺🍂
🌿🍂🌼
🥀
من نشوم دگر عیان
خدا اگر عیان کند

من بنشینم به سکوت
تا که نگیرم ز تو جان

من نه که شیرین دهنم
فقط تو بوده بر زبان

تبار من تو بوده ای
تو ای پری به انس و جان

مستم بدون مِی از آن
کز حضرتش دیدم جنان

پُر از پَری لیکن بری
از هرچه زشتی در نهان

در بند آن دستور حق
ببریده ام از خود امان

من عشوه کی کردم به تو
جز خوانش الفاظ جان

من خود به دارم ز اسمان
بر دارِ زلف دلبران


بداهه_...
🌿🍂🌼
🍃🌺🍂 
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍂🌼🍁🥀

از طرف غزال


🌷
شعر زیر که سروده مهربانوی نوجوان "غزال کوشکی" در پاسخ به بنده است، اولین سروده ایشان است و بسیار قابل تقدیر:

 

بخواهم من از پاک مهرآفرین
که پیروز بادی به هر رای و دین


وگرنیک دیدی همه نقل من
همان سوگ و درد و همه جهد من

به پاس از تو ای "تابش" پر ز مهر
بپویم همه نامه از کیش مهر

سرایت درست و دلت شادباد
هماره در اندیشه ات داد باد

که شعرت مرا شد بسی شاهکار
شوم من به هر جهد امیدوار

....

 

بیاییم با سعی و کوشش به هم
پراکنده سازیم شهنامه را


بیاییم با کیش داد آوری
پر از خشم سازیم بیگانه را

 

سروده ای از مهربانو غزال کوشکی برای مهربان دکتر تابش پور 💐

۲۱ آذر ۹۸


@Tabeshpour_adabi

برخوانی غزال


غزالی نه رمیده از دشت، که رام در مشت، سوگنامه مرگ سهراب را برخواند سوزناک، چنان که آگاهان همی گریستند و با درد سهراب زیستند. چون داستان سر آمد همه ایستادند و او را افرین گفتند..

به "کوشک" اندرم بود مهربانو "غزال"
همی بر بخواند ز رستم ز زال

ز سهراب و آن خطبه اش بر پدر
ز خاکی که رستم گرفته به سر

از آن چشم پر آب رستم ز درد
جهان تیره و تار می گشت و سرد

ز مادر نشان دارد اینک پسر
ولی او بپوشاندش بر پدر

..

ز داغی که این قصه بر دل نهاد
 همی اشک من بر زمین اوفتاد
..

خداوند صبر و خداوند رای
خداوند فرصت ده رهنمای
(صبوری سهراب و فرصت سهراب به رستم)

به سهراب اگر رستمی دست یافت
ز خشمش ازیرا جهان مست یافت
(این خشم است که نیکی ها و فرصت ها را مستانه نابود می کند.)

بسی گنج شاید فرود آمده
ز دستان برایت سرود آمده
(چه بسا اگر نصیحتی را حتی از فرزندت نشنوی گنجی را از دست بدهی.)

اگر بر نتابی نصیحت ز مهر
ز گردون بر افتی به زیر سپهر

..

من اکنون بخواهم ز یزدان پاک
نبینی تو هرگز به گیتیت باک

هم اکنون بخواهم ز یزدان، من
تو باقی بمانی بر این انجمن

تقدیم به باشندگان گرامی که مهربانو غزال کوشکی را ایستاده افرین گفتند...و به خودش و خانواده اش..

20 آذر 98


تابش پور
@Tabeshpour_adabi

پیشواز یلدا


"مهر دیدی که به بر هم زدن چشم گذشت"؟
یا که آبان ز پی قهر تو بر اخم گذشت؟
آذر آن روز که فهمید که تا آخر ماه
همه از عشوه گیسوی بلند تو به بند
کرده پنهان رخ آن دخترک زیبارو
گر چه بیرون زده از گوشه اش آن زلف کمند
چون که آن قامت رعنای تو در قصه شنید
ز خجالت همه ی سروقدان جمله خمند

24 آذر 98

تابش پور

 

@Tabeshpour_adabi

مولوی


این چه خاک پر گهر بوده است، دنیا بی نظیر

قونیه شیراز و طوس، اقطاب ایران کبیر

 

چون بگردی گرد دنیا ار بجویی هم کثیر

می نیابی هرگزت زین اربعه برتر دبیر


🔥🌺🔥

آسمان دارم کنون
من نمی خواهم ستاره
من نمی خواهم دگر زان نرگست
چشمک دوباره
شمس در من کرده طلوع
از پس دیدارِ یار
قدر این وصل نهایی
کی بدانندی هزار؟


تابش پور
26 آذر 98
(ادامه حیات مولوی)


https://t.me/Tabeshpour_adabi

یلدا




شب یلداست چرا باز نیایی تو به مهر؟
مگرت باز شدی ملعبه یا نقشه ی سِحر؟

چه کنی؟ باز کجا رفته تو را هوش به سیر؟
تو چرا رفته ز خود باز روی سوی که؟ غیر؟

اگر از کعبه دل روی کنی باز برم
تو ببینی همه جا خانقه و مسجد و دِیر

شرّ آن عشقِ جگرسوز که داری تو کنون
بشود باز مبدل اگرت هست به خیر


تابش پور
یلدای 98

 

https://t.me/Tabeshpour_adabi

عشق و عقل (فلسفی)

عشق و
عقل


عقل من سودای عشقی داشتش
دل نگفتا چون بر او این راستش

دل بیندیشید و راهی چاره جست
عقل عاشق را دگر باره بجست

عقل و عشق اینک همی دنبال هم
هم بجستندی به هم، هم آلِ هم

دل همی افتاده او دنبال عقل
می بگردیدی جهان را نقل، نقل

چون لب یک برکه ساکن رسید
یک دمی بنشستی و باطن بدید

دل نظر کردی به آب از خستگی
با تعجب او بدید این بستگی

هم تو گفتی عقل را دیدی به آب
از پی معشوق خود گفتی به خواب

بین عقل و عشق من حدی نبود
قد عشق عقل من قدی نبود


عصر آدینه
ششم دیماه نود و هشت

 


https://t.me/Tabeshpour_adabi

خبرت هست؟

🌹🌹🌹

✍️تقدیم به دلبری که باعث این تضمین شد:

«خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا؟ »
خبرم هست ولی عشقِ دگر نیست مرا!

«گذری کن که ز غم راهِ گذر نیست مرا»
گذرم نیست به غم، به غمت گوی سر آ!

«گر سرم در سر سودات رود نیست عجب»
عجب آن است که فکر سرِ تو هست! چرا؟

«سر سودای تو دارم، غم سر نیست مرا»
سرِ سودای من اینک نَبَرد کار، تو را

«بی‌رُخت اشک همی بارم و گُل می‌کارم»
گُلِ بی اشک بگو: ای گِلِ من باز در آ!

«غیرازاین کار کنون کارِ دگر نیست مرا»
کار تو این بُوَد اینک که نگو چون و چرا!


تابش پور
عصر دوشنبه
نهم دیماه نود و هشت

🌹🌹🌹


..
کانال اشعار تابش پور

https://t.me/Tabeshpour_adabi

داغ بر دل نشسته

🌻🌻🌻

"خداحافظ ای داغ بر دل نشسته"
خداحافظ ای دست دشمن شکسته

"تو را می سپارم به دامان" زهرا
خداحافظ ای هرچه دل بر تو بسته

تو چون رنج بی سر شدن را بدیدی
خداحافظ ای روح جان های خسته

🌻🌻🌻
تو ای آرش قهرمانم کجایی؟
خداحافظ ای آرش آریایی

خداحافظ ای کیمیاگر به جانها
خداحافظ ای آن که خود کیمیایی

تو ای حافظ جان من مرز و میهن
خداحافظ ای این همه دل ربایی

🌻🌻🌻
خداحافظ ای حافظ لحظه سخت
چرا بسته ای زین قفس سوی او رخت؟

چو بلقیس عاشق همی نامه ات خواند
خداحافظ ای بر سلیمان به از تخت

چو آسان نمودی تو ساغر شکستن
همه رفتن ساقی و می همی سخت

بدا بر من و قلب پاره از این هجر
خوشا بر تو باد این همه شهد و این بخت

🌻🌻🌻
تابش پور
سوگنامه جمعه سیزدهم دیماه نود و هشت..


کانال اشعار تابش پور
@Tabeshpour_adabi

معجزه مادر

🌹❤️🌹

معجزه ❤️مادر❤️

 

اهل هیچستانم
"روزگارم بد نیست"
مادرم زاد مرا
در یکی شهر که از
قصه های کهنش
بوده یک قصه خوب:
مادری داشت یکی
پسری نازک تن
بی خبر از علم و
بی خبر از هر فن
مادرک عاشق فرزند پسر
که مبادا برود
تکه ای خار و چوب
به سر انگست پسر
این که از درد شود
پسرک فارغ و خوب
یا بیفتد به زمین
بشود زخم به سر
یا شود خسته و زار
که مبادا یک روز
پدرش طفلک را
ببرد بر سر کار
پدری خوب ولی
سخت به جهد
از همان روز
ز گهواره و مهد
شب و ایام گذشت از پی هم...
تا که یک روز پدر
به پسر گفت که هان
تو برو کار کن و
تو به یک جای نمان
پسرک گشت چو زار
که خدایا من و کار؟
مادرش گفت که جان
تو برو تا سر ظهر
سر آن کار بمان
نزنی دست به کار!
نشوی خسته و زار!
بعد از آن بر می گرد
سکه ی دیشب را
تو بیاور با خود
بدهش بر پدرت
پسرک هم این کرد
در سرش هم این بود
پسرک در سر شب
سکه را داد پدر
پدرش نیز همی
آن بینداخت به دور
توی آن منقل داغ
بدن مادر، مور
پسرک یک نگهی
به سوی آتش کرد
نگهی نیز پدر
به پسر کرد همی
چون که فردا امد
مادرک داد پسر
سکه ای زر دیگر
پسرک شد سر حال
گو فراموش شده
همه اش حرف و مقال
پسرک عصر امد
سکه را داد پدر
پدرش هم راحت
سکه انداخت همان
منقل داغ و فلان..
چون که سوم شده روز
جگر مادر، سوز
که خدا گل پسرم
قمرم تاج سرم
این چرا کرد پدر
من ندارم طاقت
زخم بر دست پسر
مادرش سکه نداد
بوسه ای زد به دو دست
که پسر، جان منی
که همانا دیدم
بر پدر رازی هست
پسرک در سر کار
پر شد از قدرت و زور
بوسه بر دست بدید
شد همه پر ز غرور
تا به شب در سر کار
پر توان و پر شور
شد به خانه به قرار
پدرش چون او دید
کرد همان را تکرار
پسرک راست بایست
مادر او را نگریست
مادرش زمزمه کرد
ای خدا این ها چیست؟
پسرک در یک دست
رد آن بوسه بدید
به یکی دیگر نیز
تاولی سخت شدید
قدمش را برداشت
تا به آتش برسید
دست پر تاول را
مادر عاشق او
بر سر منقل دید
پسرک اینک مرد
دست او هم شد سرد
برد در آتش و زود
سکه را او بربود!
بعد از آن این پسرش
نزد مادر بشد و
بگرفتش به بَرَش
پسر مرد کنون
اهل دل اهل فنون
بوسه زد بر مادر
آگه از رازِ پدر
رمز این قصه، عجیب:
بوسه بر دست حبیب
می کند معجزه ها
هم بتابد خسته
هم ز آتش رسته!
🌹❤️🌹


تقدیم به مادرم
و همه مادران سرزمینم

محمدرضا تابش پور
شامگاه سه شنبه
هفدهم دیماه نود و هشت
17/10/98

https://t.me/Tabeshpour_adabi

برخوانی کسری

بداهه اولین جلسه حضور در شاهنامه خوانی (و برخوانی کسری کوشکی):

🌷ز "داناترین" مرد شهرک به مهر (شهرک توحید)..
تو گویی یکی زهره در این سپهر

به توحیدِ فردوسی اش خوش گمان
ز بخشش چو فرخ برِ مردمان

به روز چهارم ز دو هفتمین (چهارشنبه از دومین هفته مهرماه 1398)
فرود آمدم زال، بر این زمین (موهایم چندان سپید و زیبا نیست چون زال البته)

چو سامم ز بیهق مرا رانده بود (سام پدر مرا از بیهق بیرون راند پیِ کسب معرفت)
 تو گویی همه معرفت خوانده بود

شریف زمان هم مرا برگرفت (رفتم دانشگاه شریف و ...)
چو سیمرغ به تیمارِ من سر گرفت

چو دیدم بهین کار در آسمان
بزادم یکی رستم پهلوان (حالا بعد میگم چی 😊)


شدم دعوت از سوی این نیک مرد (دانایی)
برِ خوانشِ عشق و اوراد و درد

چو راهم به "شهرک" کمی دور بود
ورودم به محفل یکی نور بود (نور: ریا نشه ولی خودم رو میگم 😊 ...تابش نور ادبیات)

فروتن شدم از فرا دوستان (شما از دوست بالاترید.... شما خود دوستید..)
نیوشیده ای هرگز این داستان؟

یکی خوانش نامه ی شاه کرد (اشاره با شاهنامه خوانی، مهربان یزدی...)
که کیخسروم بر دژش راه کرد  (ماجرای دژ بهمن و رقابت کیخسرو و فریبرز..)

که بهمن دژی بوده است استوار
فریبرز و طوسش از این کارزار

نبردند راه بر این تاج و تخت
که بوده همی جنگشان سخت سخت

چو زیرینه کفشم در این کار بود
مرا بر ورود به او بار بود

وبحث روانشناسی رنگها...❤️🌻 و ستایش رنگ زرد...

نه زردی فزاید مرا هوش و حال
ز سرخی طلب کرده ام جوش و حال

لبش غنچه و برده ام عقل و هوش
ندانی چو رازی بپوشان تو گوش

لبش غنچه و برده ام هوش و دل
ز سرخابه گونه اش پا به گِل

شراب میِ ارغوان زرد نیست
ز بوسه، لبِ تُرکِ من سرد نیست

ز منظر گذر کردم از سردی ام
به ناظر تسر کردم از زردی ام (اشاره شد به آیه...تسر الناظرین...)
و...🌷
یکی در پی چشم اسفندیار (ماجرای رویین تن بودن اسفندیار و چشم او...)
من اکنون اسیر تن و چشم یار

یکی مهروی خوشتر از حور بود
چو دیدم تو گفتی دلم سور بود

من اکنون شدم عاشق سبزوار
ز لطف فزاینده ی کردگار

مسلمانی ام رفته از کف کنون (بحث شد در باب دین فردوسی!)
مرا بر زمینش زده بی فنون

چو بحث مسلمانیش بالا گرفت
نشاید نشانی به حالا گرفت

همین جمله، سربسته ام می شنو
ز فردوسی ام دین شود نو ز نو

(یعنی این فردوسی بود که با بلندترین صدا، توحید را در بین ایرانیانِ یکتاپرست فریاد کرد و از این حیث، حضرتش شأن پیامبری دارد بر پارسیان که آنچه خاتم (صلوات الله) بر عرب فرمایش کرد، او بر عجم سرود!...نیک میدانم غلو میکنم....که حیف است فردوسی بدون غلو! )

چو او بانیِ هر چه تحکیم بود
مسلمان تر از هر که تسلیم بود

..

بگذریم...❤️

..

چو نوبت به کسرای دلبر رسید
ز عشوه کنون طاقتم سر رسید

چو کسری کنون بر منش بر بخوان
از آن سر گذار و از این سر بخوان

به کسری ترین مرد کسرای طاق

(کسری ترین: پادشاه ترین..و توانمندترین در شاهنامه... کسرای طاق: دستان کسری که بالای سرش طاق  می شود... و نیز طاق کسری که هنوز استوار است..)

به کسری ترین مرد کسرای، طاق
خوش اندام تر، نه لاغر نه چاق 😊

بدیدم یکی مهربان تر ز مهر
«تو گویی یکی زهره در این سپهر»

ز مهر تو آغاز کردم این سخن
سپهر ادب شد منور ز من! 😊


تابش پور
دومین چهارشنبه مهر نود و هشت

🌹@Tabeshpour_adabi🌹

لینک:

https://t.me/joinchat/AAAAAEGhfsciuXr9Mej51A

خسته نشو عزیزم

🌹❤️🌹

خسته نشو!❤️

عزیز من چه خوشگلی، چه ماهی!
فدای خستگیت بشم الهی

بیا کنار من بشین تو گاهی،
فدای خستگیت بشم الهی!

چرا میشی خسته و زار عزیزم؟
نگو اینو که من همه اش مریضم!   

نکن تو کار بیا بشین کنارم
بیا برات چایی و قند بیارم

همین که تو هستی تو دنیا برام
همین که هستی خوبتر و با مرام

برای من کافیه ای جان من
بیا تو ساکت سخندان من

من میمیرم وقتی تو خسته میشی
هوای دل میشه چو گرگ و میشی

خالق خوب این جهان کی بوده؟
مثل تو رو خدا که آفریده

خواسته بگه آهای آدم! آدم باش!
هوای حوای منو داشته باش!

 

لینک کانال اشعار تابش پور:

https://t.me/joinchat/AAAAAEGhfsciuXr9Mej51A

پاسخ به علی عمرانی

🌹🌹🌹🌹


دوست عزیزم علی عمرانی نوشته بود:

"سلام ای "تابش" شیرین زبانم
کجایی تا برایت گل بخوانم
غزلها دارم از دلتنگی ِ خویش
دلی پردرد دارم از دل ریش
چرا اینک نمی گویی کجایی
زمین رفتی و یامرغ هوایی"

 

و بنده بداهه زیر را تقدیم کردم:

به به..

کم پیدایی برادر..

دقیقا من کنارِ وَهمِ دلبر
من اینک در خیالم سهم دلبر

تو را اینجا به هیچستان من نیست
گذر یا بودن و بنشستنم بر

دل پر درد تو از آتش عشق
گذر کرده از این ماوا و معبر

من او (دل پردرد علی اقا رو میگم) را دیده ام، چندان نبودش
به سوز و آه، او بوده نوبر

من اینجا شهریارم یار در قلب (بازدید فنی رفته بودم شهریار ...)
همی انداخته بر ذهن چنبر

از آن بوی خوش وصف خیالیش
همه اطراف من هم مشک و عنبر

من اینک راه خود گم کرده بودم
شده چون دلبرم همراه و رهبر

بیابم راه عیش و نیک و مستی
از آن بنشستن او پای منبر


#بداهه

تابش پور
سه شنبه بیست و چهارم دیماه نود و هشت

 


@Tabeshpour_adabi


لینک کانال:

https://t.me/joinchat/AAAAAEGhfsciuXr9Mej51A

منظومی از نثر غزال کوشکی

💐🍃🌿🌸🥀
🍃🌺🍂
🌿🍂🌼
🥀

فکر کن! 🌹❤️
من! 🌻عاشق معلمها و معلمی❤️... بعد می بینی یک غزال خوش قریحه با قلمی پر احساس در کنار برخوانی، بر لوح دلش، برای معلمش، کتابتی کرده رؤیایی!
خوب! نباید آن را به نظم کشید و در گستره ادب ثبت کرد؟

مهربانو 🌹غزال کوشکی🌹 دلنوشته زیر را به عشق معلم و جایگاهش تقدیم معلمش کرده با خلوص:

"نیکو مهوشا،ای که سرتا پایت از گل خرمنی! ای که لب تا حلقت از شکر غنی! وی که دل تاجانت از منکرتهی. طبق اخلاص را با یاقوتین انار عشق می آرایم و با جانی آکنده از ارادت تقدیمت می کنم. گرچه که گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنی است.
همای اوج سعادت به دام ما افتاد که تو خود تقوا و دانش را در مکتب معرفت به ما آموزگاربودی و ما این مسکوران حیران با تکیه بر زمردین سریر علم و تقوا در طریقت پای نهادیم و تفقد رندان مست را از آنِ خود ساختیم . ما را صبوح و عشق ممد حیات است و مفرح ذات...
یقین بدان ای مرشد پاکیزه خصال که مفتخر گشتی از مرواریدهای عقد ثریا که افسر ثواب را بر سرت زیور داده است... به راستی که عرضه علم به ما صبر بسیار و کوشش نظّام خواهد...زبان ناطقه از وصف جمال ذاتت قاصر است .
با هر سخن شیوایی که از لعل شکّرینت به پرواز آمد،برقعی از رخ اندیشه مان گشاده شد و فروغ فرح بخش علم و دانش سایه ننگین ابر جهل از زندگیهامان زدود و ما مسعود گشتیم به گرمای آفتاب دانایی و معرفت ....
مشاطه های حاذق دوران در برابر تو سر تسلیم فرود می آورند چه رسد به من کمترین که تنها افتخارم دست بوسی تست...
در پس سکوت پر هیاهوی تو هزاران هزار حدیث عاشقی نهفته است و کلام ناآگاهان در بساط نکته دانان چه اثر کند؟
امروز با طبقی از ارادت سبدی از سعادت و دسته ای خوشه تهنیت مکتب علم و عیش برایت آذین می بندم و دنیایی از شادباش را نثارت می کنم مدیون و مرهونت هستم تا قیامت...
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد                   وجود نازکت آزرده گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت توست        به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد.
الهی آمین"


🌹🌹🌹

و بنده افتخار دارم که این متن عاشقانه را به نظم در آوردم تا تقدیم کنم به همه معلمانی که به فرزندانمان درس عاشقی می دهند:


الا استاد نیکوگوی مَهروی
که سر تا پا گُلی هم رنگ و هم بوی

که چون لب واکنی دُر برفشانی
به دل، عشق و محبت برنشانی

همان خالی ز هرچه بوده آن زشت
همان خالص که هرچه زشت آن هِشت

من اکنون مخلص یاقوت آن نار
بیارایم یکی مطبق به آن یار

کنم تقدیم تو آن گوهر پاک
تو مستغنی ز هر مداح افلاک

سعادت چون همایش دام افتاد
از آن شیرین دهن بر کام افتاد

تو خود تقوا و دانش را مجسّم
بیاموزم ز تو من بیش یا کم

در این حیرانی و مستی تعلیم
همی من کرده ام پای تو تعظیم

از آن جانی که تمدید حیات است
از آن صبحی که آن تفریح ذات است

یقین می دان که بودی ناب طینت
سرشته حضرتش ز آن آب طینت

چو تعلیم کسان سخت است و دشوار
زبانم کی شود مدح تو را یار؟

از آن شیوا سخن بر آن لب لعل
شِکرها ریزدت در آسمان، عقل

دریدی برقعم بر روی هر جهل
کشیدی بر فروغ دانشت کحل

همی مسعود و خوشبخت و جهاندار
از آن دانایی و گرمای تب دار

از آن مشّاطه تسلیم بر تو
من این دست و سرم تعظیم بر تو

سکوت پرهیاهوی تو چون است؟
بساط جهل ما اینک نگون است

ارادت ها مکرر جمله تجدید
سعادت برتر از علم تو کی دید؟

همی آذین ببندم من گُل عیش
بیارایم برایت مکتب و جِیش

تن ناز تو ای محبوب جان ها
طبیبِ جانِ هرچه نکته دان ها

همی بادا سلامت جانت ای دوست
همی آگاه تر بر درد من اوست

"غزالم" چون که در مشت تو بوده است
قلم رام دو انگشت تو بوده است

از این اشعار رؤیاگونه و ناب
تو گویی این همه بوده است بر خواب
و یا آواز یک بلبل لب آب


🌷محمدرضا تابش پور🌷
🌷شامگاهان دوشنبه سی ام دی نود و هشت🌷

تقدیم به معلمان سرزمینم❤️
و نویسنده نثر 🌹

🌿🍂🌼   https://t.me/Tabeshpour_adabi
🍃🌺🍂
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍂🌼🍁🥀

آشنای غم

💐🍃🌿🌸🥀
🍃🌺🍂
🌿🍂🌼
🥀
🌹آشنای غم🌹

"سحر بلبل حکایت با صبا کرد"
حکایت را فرو خواندم به بلبل
حکایت را شنید اما جفا کرد (نکرد):

"که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد"
چرا عاشق شد این دلبر بر این دل
و گل با عشق من این را چرا کرد؟

"از آن رنگ رخم خون در دل افتاد"
از این خون دلم، دلبر خبر یافت
بر او این آرزو بود و وفا کرد

"وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد"
گلو و چشم این عاشق مکرر
ز بغض و اشک پنهانی صدا کرد

"غلام همت آن نازنینم"
که بر صنعان شد و ترسا بدیدش
و آن دختر رضایش را عطا کرد

"که کار خیر بی روی و ریا کرد"
چو گفتا ای صنم، نشکن بر این راه
شکسته قلب من بر خود عزا کرد

"من از بیگانگان دیگر ننالم"
و زان نالیدن خود بر غم دوست
دعایم بوده بر دلبر شفا کرد

"که با من هر چه کرد آن آشنا کرد"
که من در پرده و برقع به رویم
نماز شب شکستم چون ادا کرد

"گر از سلطان طمع کردم خطا بود"
وگر رعیت مرا از پشت در راند
از آن ظلم نهانی که روا کرد

"ور از دلبر وفا جستم جفا کرد"
بدون آن گنه این طفل معصوم
مرا گویی که آن روز جزا کرد

"خوشش باد آن نسیم صبحگاهی"
و یا عطر خوش من از ره دور
چه با خوش مشربی آن دلربا کرد؟

"که درد شب نشینان را دوا کرد"
اگر درد و تالم بر دلت بود
همه آن عشوه گر اینجا شفا کرد

"نقاب گل کشید و زلف سنبل"
پریشان تر به پشت پرده انداخت
ولی عاشق بدیدی او رها کرد

"گره بند قبای غنچه وا کرد"
از آن لعل لب شکر فزایش
مس آن مفلسش را او را طلا کرد

"به هر سو بلبل عاشق در افغان"
هزاران شعر نغز و خوش سرودش
ولی دلبر به شیرینی صلا کرد

"تنعم از میان باد صبا کرد"
به دست خالی خاتون غزل بود
ولی خود را تفال بر فنا کرد

"بشارت بر به کوی می فروشان"
بده این قاصدک را دست بر باد
رساند تا عدم آنجا رها کرد

"که حافظ توبه از زهد ریا کرد"
وجودش شعله ور از آن غم یار
ولی با این غزل دلبر چه ها کرد

"وفا از خواجگان شهر با من"
مگو زیرا بدیدیم اتش دل
چو این طوبی مرا از غم جدا کرد

"کمال دولت و دین بوالوفا کرد"
خدایا می سپارم یار خود را
به آن کس کز صنم بر تو رجا کرد


محمدرضا تابش پور
شامگاهان پنجشنبه سوم بهمن نود و هشت


🥀
🌿🍂🌼 @Tabeshpour_adabi
🍃🌺🍂    https://t.me/joinchat/AAAAAEGhfsciuXr9Mej51A
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍂🌼🍁🥀