💐🍃🌿🌸🥀
🍃🌺🍂
🌿🍂
🥀

بر من ز غم هجر همی اشک نبارید
«آن دم که مرا مِی زده بـر خاک سپارید»

گر آب از آن کوثر مستانه ندارید
«زیـر کفنـم خمـره¬ای از باده گذاریـد»

من لعل لبم را به لب خمره فروشم
«تا در سفـر دوزخ از ایـن باده بنوشـم»

گر در طلبِ آن مِیِ خوش فام وَ نابید
«بـر خاک من از ساقه انگور بکارید»

من تازه کنم کل هوسهای خرابات
«آن لحظـه که بـا دوزخیـان کنـم ملاقات»

من در پی شکرانه و انصاف و مساوات
«یک خمـره شـراب ارغـوان بـرم به سوغات»

آیا که به افلاک شود یافت شفایی ز تو شافی؟
«هرقدر که در خاک ننوشیدم از این باده صافی»

زیرا که چشیدم ز تو من غصه ی کافی
«بنشینـم و بــا دوزخیــــان کنـم تـلافی»

چون دلبرکم برده ز من هوش و حواسم         
«جـز ساغـر و میخانــه و ساقی نشناسـم»

هرچند غمت بوده مرا دلق و لباسم
«بــر پایه پیمانه و شادی است اساسم»

هرگز نبُوَد باک مرا گشت تلف هم شب و روزم
«گر همچــو همــــای از عـطش عشق بسـوزم»

چون بوده غلط فارقِ بر اصل، قیاسم (قیاس مع الفارق)
«از آتش دوزخ نهراسـم نهراسـم»

بیست و یکم خرداد نودونه
تابش پور

https://t.me/Tabeshpour_adabi

🥀
🌿🍂
🍃🌺🍂
💐🍃🌿🌸🍃🌾