انگار نه انگار
💐🍃🌿🌸🥀
🍃🌺🍂
🌿🍂
🥀
انگار نه انگار...
فریاد زدم عشق تو را هر دم و هر بار «و تو انگار نه انگار»
دعوت به سکوت ابدی عادت هر کار و تو انگار نه انگار
صدباره شدم باز به چشم تو گرفتار و تو انگار نه انگار
بیچاره نشستم به سر کوی تو بسیار و تو انگار نه انگار
اینجا که زبان بوده به اقرار و تو انگار نه انگار
هر لحظه لبم بسته به انکار و تو انگار نه انگار
از زلزله سخت درون خانه شد آوار و تو انگار نه انگار
تا وقت سحر چشم ترم خیره و بیدار و تو انگار نه انگار
در چشم من اینک دو سه صد گفته و گفتار و تو انگار نه انگار
مختار به هر دلبری و عشوه به اجبار و تو انگار نه انگار
بی پرده تر از شیشه نمودم به تو اصرار و تو انگار نه انگار
اسرار دلم ظاهر و اظهار و تو انگار نه انگار
از قاصدک وقت سحر آمده اخبار و تو انگار نه انگار
بر آیینه ی قلب من از لکه و زنگار و تو انگار نه انگار
آن روزه بی قدر من از اشک تو افطار و تو انگار نه انگار
باران شب بنده به رگبار و تو انگار نه انگار
شد باغ غزل از دهنم پر گل و گلزار و تو انگار نه انگار
در بحر سخن باز شدم هاتف و عطار و تو انگار نه انگار
از شعر و غزلهای مصمت شده بیزار و تو انگار نه انگار
هر دم به سکوت لب تو گشته به آزار و تو انگار نه انگار
از دوری تو جان و تنم گشت چو بیمار و تو انگار نه انگار
از روز ازل این دل من عاشق و هم زار و تو انگار نه انگار
در دایره قسمت من نقطه پرگار و تو انگار نه انگار
گفتم که خطوط غزلم باز تو بشمار و تو انگار نه انگار
(سه شنبه هفدهم تیر نود و نه)
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍂🌼🍁🥀
🌷از بداهه های تصویری گروه آتش عشق 🌷
چه غم ها می رسد بر دل که می بیند تو را محبوس در زندانِ این آمالِ نافرجامِ عاشق کُش؛ پسِ هر پرده از سرّ مگویِ چشم شهلای ترت اینک هزاران غصه پنهان کرده ای در غربتِ عقل و دلیل و علت ای باهُش...
بزن فریاد! بر آور داد و بشکن آن سکوتِ پشت پیچک های زلفت را و از بندِ کمندِ دلبرِ ترسای صنعانی رها کن دست و زنجیر و غل و بنشین به امید همان پیراهن و بویی که بر آرَد یکی پیغام یوسف را به این یعقوب کنعانی...
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍂🌼🍁🥀
چهارشنبه هجدهم تیر نود و نه
تابش پور
https://t.me/Tabeshpour_adabi
http://tabeshpour.blogfa.com/
🥀
🌿🍂
🍃🌺🍂
💐🍃🌿🌸🍃🌾🍂🌼🍁🥀
برخی اشعار دکتر محمدرضا تابش پور, عضو هیأت علمی دانشگاه صنعتی شریف